دل من تو رو میخواد
از همون لحظه آخر که رسیدیم به نرسیدن
پروازمان جاوید خواهد ماند در اوج ، اگر من باشم و تو و عشق و خدای من
روزها میگذره و داستان تکراری عشق پسر و مخالفت خانواده همچنان پابرجاست. با اینکه
خیلی از شبها با دلی پر خوابیدم ولی سعی میکنم کمتر در مورد حرفهایی که پیش اومد
و دل هر دومون رو شکست و اشک هر دومون رو درآورد صحبت کنم. تمام سعیم اینه که
ببخشمشون امیدوارم که بتونم گرچه همیشه دلم میخواست یک بار با همشون رو در رو
بشم و بهشون بگم که در حقم بد کردن. من همشون رو دوست داشتم ولی ... درسته که
صلاح تو رو شاید بخوان ولی چیزی که اذیتم میکنه اینه که خواسته خودشون که جدا نشدن
تو ازشون بود رو به 2 سال عشق و علاقه و شناخت ما ترجیح دادن و بهم خیلی حرفها
زدن که دلم رو شکست
ای کاش کمی بیشتر به خواسته های تو اهمیت میدادن.
گرچه این بین ایده آل گرایی تو و احساس مسئولیت تو هم یه جورایی بی تقصیر نبود ![]()
به هر حال بگذریم...
حدود 2 سال و نیم از ابتدای آشناییمون میگذره و ما هنوز عاشقانه همدیگه رو دوست داریم.
عشق و دوست داشتنی که از شناخت هم حاصل شده از فهمیدن همدیگه از درک متقابل از
علائق مشترک و خاطره های قشنگ و فراموش نشدنی از هم. همه اینها دست به دست هم
داده تا قلبهامون با هم گره بخوره و ما تا همین امروز به هم علاقه داشته باشیم و با وجود تمام
مشکلاتی که داشتیم و داریم در مسیری قدم برداریم که ما رو به هم برسونه(گرچه در شرایط فعلی
همه چیز نامعلوم و مبهم تر از هر زمان دیگه اییه) دیشب که بی خواب شده بودم تصمیم گرفتم که
خاطراتمون رو بنویسم تا اگه روزی تونستیم بر مشکلات غلبه کنیم و روزگار هم بر وفق مراد ما
چرخید و به هم رسیدیم
خاطرات تلخ و شیرین این روزها رو هیچ وقت از یاد نبریم و داستان
عشقمون درسی بشه برای فرزندانمون ![]()
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!